
خبر درست است، متاسفانه...
همه چیز همان است که گفتی، بیتا حانم. لاله مرده. این خبر و ضایعه از دست دادن اش حتی در مجله دندانپزشکی دانشگاه تورنتو در همین شماره زمستان ۲۰۰۹ هم آمده. دکتر لاله رضوی اردستانی. روحش شاد.
لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|

چه قدر زود، دیر می شود...
شاگرد اول کلاس بود. دختری خوش چهره، سفید و کمی تپل. موهایش کوتاه و مجعد بود. یک برادر هم داشت. اسم اش یادم نیست، ولی بزرگتر از خودش بود. مادر و پدرش هر دو به چشم ما دختر بچه های کوچولو، پیر بودند. سوم راهنمایی با هم مسیر خیابان برج را می رفتیم. خانه شان روبروی برج اول بن بستی بود که ماه محرم تمام بن بست را حجله می بستند و شام می دادند. قدش از ما بلندتر بود و هیکل اش پرتر. حتی دندان هایش هم یادم است که دندان های جلویش روی هم افتاده بود. از دبیرستان با نوشین مرتضوی رفت تیزهوشان و بعد هم دندان پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شد. دیگر هیچ وقت ندیدمش و خبری ازش نداشتم تا امروز ظهر که بیتا گفت. رفته بوده کانادا. سه چهار ماهه حامله بوده. گفتند سرطان گرفته. سرطان غدد لنفاوی. رامونا روحانی که او هم الان آمریکاست، یک روزی توی فیس بوکش می نویسد که مرده. که دیگر نتوانسته ادامه بدهد بازی سخت زندگی را. چهره اش را از توی عکسی به یاد دارم که توی حیاط مدرسه راهنمایی زینت ازشان گرفتم. دست اش دو ر گردن نوشین مرتضوی است و فرنوش حنایی. شاید هم فرحناز موسوی نیا. دست هایش جوری دور گردن آنها صاف شده که گردن اش پایین افتاده و دارد می خندد. همه توی عکس دارند می خندند. کاش عکس اش را داشتم تا شما هم می دیدید که چه قدر زود بود که بمیرد. چه قدر جوان بود برای مردن. لاله رضوی را می گویم. لاله رضوی...
لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
سلام ... جان،
می دانم دیگر مدت های مدیدی است که تو هم این جا را نمی خوانی. من اما هنوز نام تو را در گوگل وارد میکنم و به لیست بلند بالایی که می آید، تک به تک سر می زنم تا شاید بفهمم این روزها تو کجایی و چه می نویسی. شاید تو هم دیگر نمی نویسی. اما قبول این واقعیت برای من سخت است. سخت است نخواندن نوشته های تو که همیشه مرا آرام می کرد. به من حسی خوبی می داد، مرا تبدیل می کرد به گل سرخ سیاره مسافر کوچولو. این را بیخود نمی گویم. نامه هایی که فقط برای من می نوشتی همین حس را به من می داد. اما تو دیگر نمی نویسی. نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر. و من تبدیل شده ام به خاری که از خار بودن ناراضی است. هر روز یا خودش را خونین می کند یا کسی که به او نزدیک شده است. و این خار دلش آتش می خواهد تا او را شعله ور کند و خاکستر. می بینی چه قدر حالم بد است؟ کاش بودی و آرامم می کردی. خودت همان موقع ها هم می دانستی که خواندن نامه های تو چه آبی هستند بر آتش درون من. حتی اگر من هم خلق ات کرده باشم -چیزی که تو می گفتی- باز هم تو تنها موجودی بودی که دلبسته اش بودم و دلم می خواست دنیا را از چشم او بینم. ولی تو بی خبر رفتی. نیست شدی. و من سخت تنها هستم، عزیزم...
لينك | نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
دائم دارم از آدم های نادان ضربه می خورم. فکر می کنم تعداد این آدم ها در دور و اطرافم به شدت زیاد شده. این آدم ها همیشه بودند ولی نزدیکم نبودند. حالا نه. شده اند حتی جزو آدم هایی که هر روز در تماسم با آنها. و این نادانی آنها گاهی مرا به هم می ریزد. مثل امروز که از شدت ناراحتی گلویم خشک خشک شده و ساعت ها تا افطار وقت داریم. لب هایم می سوزد. سرم سنگین است. این جور مواقع احساس می کنم پشت پلک هایم چشمی دیگر است که دارد اشک می ریزد. بی وقفه ساعت ها اشک می ریزد. و من در ظاهر سکوت را دارم و لب های به هم دوخته شده و نفسی که تنگ می شود و بغضی که راه گلو را می بندد.
داستان ساده و سرراست است: مردی کندهوش، با لهجه ای غریب که نه از توانگری پهلو بر سلیمان می زد و نه در کمالات حتی ارزنی بهره داشت، سر راه دختری قرار گرفت که در هوش و فراست زبانزد بود و می توانست با غضب نگاهش صد مرد را رژه کشیده جلو خود نگاه دارد. مرد نرد عشق باخت و این را نیز پیش دختر واگویه کرد. دختر عشق اش را قبول کرد و تنها به سادگی و عشق او ایمان آورد و دل به همان بست. احترام او، عشق او تنها دلگرمش می کرد. ناگاه روزی دختر متوجه شد که زنی به خانه مرد است و او تمام این مدت حتی داشتن او را هم انکار کرده است. بعد دروغ از پی دروغ و حالا دیگر بی احترامی آشکار.
چه کسی می گوید عشق شاه بیت آفرینش است؟ عشق آن چنان در این روزگار به گند کشیده می شود که نمی دانی عشق بود یا شهوت. عشق بود یا دغل. باید برای شروع رابطه چیزهای دیگری را معیار قرار دهید. این را من ایمان دارم. آن که به پول طرف نگاه میکند که اگر فلان ماشین را نداشته باشد یا در بهمان خیابان خانه نداشته باشد،لایق نگاه کردن هم نیست به مراتب بیشتر برد می کند تا کسی مثل آن دختر که معیارش آدم بودن طرف است و صداقتش. خدایا دلت برای آن دختر بسوزد...
لينك | نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|